10راه حل برای تشخیص دروغــــــگو

                                


دوربین های مخصوص تصویر برداری که جریان خون را در بدن نشان

میدهند آشکار کردند وقتی کسی دروغ میگویدبینی اش بزرگ میشود.

(البته نه مثل پینوکیو)

علت:وقتی شخص دروغ می گوید مواد شیمیایی به نام کتیکلامینز

رها میشودکه باعث التهاب در بافت داخلی بینی میشود .که احساس

سوزش و مالیدن بینی از عواقب این کار است. البته این التهاب با چشم

غیرمسلح دیده نمیشود.

                   



در اینجا چند علامت برملا کننده ی دروغگوها رو مینویسم:

1-حرکت غیر ارادی یا انقباض عضله صورت.مغز تلاش میکند از نشان دادن

هرگونه عکس العملی توسط صورت جلوگیری کند تا دروغ برملا نشود.

2-عدم وجود برخورد چشم.چشم های دروغگو طرف دیگری را نگاه

میکند.اگر اتاق در داشته باشد به در نگاه میکند.

3-دست به سینه بودن/یا روی هم انداختن پاها.این یک غریزه ی دفاعی

است.       

4-لبخند با لب های فرو بسته.یک لبخند اجباری

5-مردمک چشم ها تنگ و گشاد میشود.

6-صحبت کردن سریع.یک دروغگو سعی میکند سریع از موضوع در

حال بحث بگذرد.

7-دروغگو برای گفتن نه یا بله سرش را تکان میدهد.

8-پنهان کردن دستها.مردها برایشان آسان تر است که وقتی دستهایشان

در جیبشان است دروغ بگویند!!!

9-اشتباه تلفظ کردن لغات یا مِن مِن کردن.دروغگو فکر میکند با این کار

حواس بقیه را پرت میکند و دروغش آشکار نمیشود.

10-مبالغه کردن در اظهار محبت و رفتار دوستانه/خندیدن او میخواهد

دوستش بدارید تا حرفهایش را باور کنید.

اسم

 

                       

 

این روزها درگیر تولد پسر کوچولوم بودم که تازه ۳ساله اش تموم شده

و با شیرین زبونیهاش واقعا لحظات خوشی رو برای ما رقم میزند.

اتفاقی که منو واداشت تا بنویسم و اتفاقا در تولد کسرای عزیزم هم پیش اومد

این بود که چند روز قبل برای عیادت یکی از دوستانم به منزلشون رفتم یک خانم میانسالی

 اونجا بود که یک تسبیح دستش بود و مدام ذکر میگفت و من با خودم فکر کردم چه خانم خوبی!!

بعد از چند دقیقه با مهربانی پرسید:اسم  آقا پسرت چیه؟ و من هم گفتم :کسرا

یک نگاهی به من انداخت که حس کردم در حال انجام یک گناه کبیره ام. 

نگاه عاقل اندر سفیه!!!!

بعد هم با یک اعتماد به نفسی گفت:اسم قحطی اومده بود!!!کسرا هم شد اسم؟

تمام زورم رو زدم تا یک لبخند تحویلش بدم. حسابی جا خوردم.اصلا به قیافه اش نمی خورد

همچین زبون تلخ و نیش داری داشته باشه.

یک لحظه از خودم بدم اومد که چرا وقتی اسم انتخاب کردیم به مکان زندگیمون فکر نکردیم

و الان بعد از سه سال باید جوابی برای این افراد داشته باشم!!!

ولی با وجود ناراحتی مفرطی که داشتم چند تا  درس مهم 

 گرفتم و امیدوارم همه رعایت کنند :

۱-هیچ وقت هیچ وقت به طرز فکر ٬به اعتقاد ٬به شعور و

شخصیت هیچ کس توهین نکنیم.

۲-حداقل بر ای انتقاد کردن کمی لحنمون رو مهربان تر کنیم.

۳-در دین مبین اسلام به احترام فوق العاده اهمیت دادند.

پس با ظاهرمون و رفتارهامون دین رو زیر سوال نبریم.

   به علت ایجاد اشکال در سرویس دهی به قالب قبلیم مجبور به تغییر

   قالب وبم شدم.از دوستانم به خاطر رنگ عوض کردنم عذر میخوام!!!!

                                                                                        مسافر

 کســــــــــــرا

 

 

           امروز صفحه ي خالي زندگي ام پر شده بود

ديگر از هيچ كس نمي ترسيدم

گفتني ها را حرف زدم

كودكي ها رو مرور كردم

و زمان فراموش شد

كنار مهرباني تو مهرباني من هيچ بود

همه چيز ارام بود حتي نفس هاي من و تو ...

حتي دل ها هم قدرت اين يكي شدن را نداشتن

من حس مي كردم با تو و كنار تو هستم

نه هزاران كيلومتر دور از تو

امروز باز هم دلتنگي را تجربه كردم

خيلي وقت بود حس دل تنگ شدن نداشتم

زيرا هميشه دل تنگ بودم

امروز خنده هايم بلند بود

و قلبم پر از شادي

انگار نه انگار رختخوابم خيس از اشك بود

كاش مي شد هر لحظه با تو بود و با تو خنديد

كاش زندگي دو صفحه داشت

صفحه ي اول تو صفحه ي دوم من

وهيچ  كس خلوت صفحه ها را به هم نمي ريخت

كاش زندگي فقط همين بود فقط همين

كاش مي شد حرف ها رو شست تا صادق مي شدن

كاش مي شد اعتماد را تزريق كرد

تا هركس را دوست داري اعتمادش را جلب كني

كاش مي شد فاصله را از بين برد

تا يك شهر به يك قدم تبديل مي شد

اما سخت تر از اين ها گفتن دوباره دوستت دارم است

و باور اين كه كسي دوستت دارد

كاش مي شد همه چيز را باور كرد

حتي خيال هاي پوچ كودكانه را ...

اما كاش مي شد هيچ چيز خيال نبود

كاش مي شد همه چيز را به واقعيت نزديك كرد

كاش همه چيز حقيقت داشت

حتي ...

در ۲۳دی ماه دنیاصدای گریه کودکی را شنید

              که امروز تنها بهانه ی من برای خندیدن است.

      چاق و لاغر    

                                                                                                             یادش به خیر کودکی هامون...........

  ابـــــــرو

                                        

                         

 


ابرو عین کمونچه
هنگامی كه پیشانی بیانگر افكار است، پس عجیب نیست ابروها كه مرز پیشانی و چشم هستند را سمبل و بیانگر احساسات بدانیم. فاصله زیاد ابروها تا چشم نشانه صبوری و مشكل‌پسندی است و فاصله كم آن نیز نشانه عجول بودن و قدرت تصمیم‌گیری سریع است. این را هم به یاد داشته باشید که معمولاً ابروها قرینه نیستند، حتی در صورت خودتان.

- ابروی بسیار كم‌پشت و كم‌رنگ: اجتماعی
تشخیص اندیشه این فرد مانند ابروانش مشكل است. اما مردم با او خیلی راحت ارتباط برقرار می‌كنند. او بیشتر سعی در شنیدن دارد تا گفتن، پس همصحبت خوبی است.

- ابروهای پیوسته: متفكر و خلاق
پیوستگی ابروها نشانگر این است که فرد دایماً در حال تفکر و اندیشه است و در مواقع رویارویی با مشكل ایده‌های
جالبی در سر دارد.

- ابروی دم باریك (در وسط پهن و در انتها نازك): خلاق
کارهای بزرگتان را به این شخص بسپارید زیرا برای آن‌ها راه حل‌های خوبی ارایه می‌دهد. اما هرگز سعی نكنید در اجرا نیز کار را به او بسپارید زیرا او یك طراح و خلاق بزرگ است و ذهن خود را برای كارهای عملی آماده نكرده است.

- ابروی نازک و نخی: دهن‌بین
این افراد معمولًا دارای اعتماد به نفس کمی هستند. خود را بیش از مقداری كه واقعاً تحت نظرند مورد توجه می‌دانند. آن‌قدر نسبت به حرف دیگران حساس هستند که كه دچار وسواس می‌شوند .

- ابروی پرپشت و پهن: دوراندیش
از نظر ذهنی فعال و منبعی برای افكار و عقاید است. این فرد در بیان تفكرات نیز مانند زمان پردازش آنها قدرتمند است.

- ابروی صاف: متفکر
صافی و مستقیمی ابروها نشانگر اندیشه، تفکر و ایده‌گرایی فرد هستند.

- ابروی کمانی: واقع‌گرا
افرادی که دارای ابروهای خمیده و کمانی هستند از حکایت‌ها و داستان‌های واقعی لذت می‌‌برند.


پیشانی

 

                                                       

 


بختت بلند باشد
پیشانی شما تابلویی است برای یادآوری طرز فكر شما و نشانه‌ای از چگونگی تصمیمات و تاثیرات آن بر رفتارتان و شاید هم به این دلیل بوده كه پیشانی را اكثر ادیان مكانی برای به خاك گذاشتن انتخاب نموده‌اند.

- پیشانی محدب و بیرون زده: مبتكر
این پیشانی نشان‌دهنده علاقه فرد به استفاده از تخیل و راه‌حل‌های مبتكرانه است، چه در كار و چه در زندگی.


- بالای ابروها روی پیشانی، یك برآمدگی استخوانی باشد: قاطع، منظم
مجری درجه یك قانون از هر نوع كه باشد؛ چه قوانین علمی چه اجتماعی. این فرد برای اطمینان به راه‌حل‌ها نیازمند یك بار امتحان كردن آن‌ها است. در زندگی نیز راحت اطمینان نمی‌كند، اما راحت هم شك نمی‌كند.

- یك برجستگی گوشتی میان ابروها: سختكوش
این برجستگی روی ناحیه اراده روییده است، پس این خصوصیت نشانه سخت كوشی و همت اعلای فرد است، از كودكی تا كهن‌سالی. او را در زندگی و كار جدی بگیرید.

- پیشانی صاف و بدون گره: افكار منظم
این اشخاص عموماً دارای افكاری منظم و قدرت تصمیم‌گیری در زمان حال هستند. ایشان پذیرای عقاید روشن و تازه نیز می‌باشند و نگرش و برخوردی معقول و متعادل دارند.

- پیشانی چروکیده: پریشان
وجود خطوط در سطح پیشانی نشان می‌‌دهد که این افراد به سرعت هیجان‌زده و احساساتی می‌شوند و سریع آشفته و پریشان‌حال می‌‌گردند.


 رابطه چهره با شخصیت

 

                    

 

 آیا هیچ وقت به این فکر افتادید که از چهره افراد پی به شخصیتشون ببرید؟

در این جا به چند نکته از صورت افراد اشاره میکنم.

در پست های بعدی به دیگر اجزای صورت خواهم پرداخت.

شکل صورت، اولین نکته‌ای است که در هنگام تعبیر چهره باید به آن دقت

کرد. فرم کلی صورت و شکل هندسی آن این نکات را به ما می‌گوید:

- صورت دراز و کشیده: صبور
افرادی که دارای چنین صورتی هستند عموماً صبر و تحمل زیادی دارند و

توانایی حل مشکلات در آن‌ها بیشتر است. جذابیت و خوش‌ترکیب بودن افراد

با چنین صورتی نشانگر این است که آن‌ها معمولاً کارهای خود را نیمه‌تمام

رها نمی‌کنند و عادت به انجام امور به شکل تمام و کمال دارند.

- صورت مربعی: سخت‌کوش
طرفدار استقلال فردی و فردگرایی، سخت‌کوشی برای دستیابی به آرزوها،

زیرکی و فعال بودن از ویژگی‌های این افراد محسوب می‌‌شود.

- صورت پهن: دانا و مهربان
این‌گونه اشخاص بردبار و مهربان هستند. معمولًا افراد درس خوانده و

روشنفکر به حساب می‌آیند.

- صورت گرد: پرانرژی
این شکل دلالت بر امیدواری، زنده‌دلی و انرژی دارد. این افراد می‌‌توانند

 اتاقی دلگیر و ساکت را به بمبی از خنده و شادی تبدیل کنند.

منتظر پست های دیگر باشید.
 

 مانع

 

                       

 

در زمان های قدیم پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد

تا عکس العمل مردم را ببیند٬خودش را در جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان  و ندیمان ثروتمندپادشاه٬بی تفاوت از کنار تخته سنگ

می گذشتند.

بسیاری هم غرولند میکردند که عجب شهر بی نظمی است و پادشاه

بی عرضه ای دارد و ...

با وجود این هیچ کس تخته سنگ را برنمیداشت.

نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ٬نزدیک

شد.بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط

راه برداشت و آن را کناری قرار داد.

ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود.

کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد:

هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.

این یادداشت را پادشاه نوشته بود.

           **           **     **                 **               **         **     **

گاهی خدا درها رو قفل می کنه و پنجرها رو می بنده٬

آخه بیرون هوا طوفانیه و خدا می خواد از ما مواظبت کنه.

            

ما چه قدر در زندگیمون ٬از آجرهایی که به طرفمون پرتاب میشه

یک موقعیت میسازیم و یک پل؟؟؟؟

نیکـــــــدلى


 

                                              

 

                                      
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی

با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.

چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.

او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.

اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.

بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و....پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.

میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم

سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.

این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت

فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید

ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد

صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد

میوه فروش٬ مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت

عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.

زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.

میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.

پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.

سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد.

با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود .

او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.

دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.

او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت

و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.

موقعی که داشتند او را می بردند

زیر گوش میوه فروش گفت : " آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان .

سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود :

من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .

هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم

نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت .

بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد.

  مسافـــــــــــــــــــر

 

         

                                

دم غروب٬میان حضور خسته ی اشیا

نگاه منتظری حجم وقت را میدید.

و روی میز ٬هیاهوی چند میوه ی نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.

و بوی باغچه را ٬باد٬روی فرش فراغت

نثار حاشیه ی صاف زندگی میکرد.

    مسافر از اتوبوس پیاده می شد:

"چه آسمان تمیزی"

و امتداد خیابان غربت او را برد...

                                                                 سهراب سپهری

 زمستان با شکسپیر


وقتی قندیل های یخ از دیوار می آویزد.

و " دیک " شبان با های دهانش سر انگشت هایش را گرم می کند

 

و "تام " کنده های هیزم را به تالار می کشد

وقتی سطل شیر ، یخ زده به خانه می رسد ،

وقتی خون در رگ ها منجمد می شود و جاده ها را گل می پوشاند ،

جغد با چشمان خیره ،آواز شبا نه اش را می خواند

" هو ،هو !

آوای خوشی است

وقتی " جو آن " چرب و چیلی کفکیر را در دیگ می چرخاند

وقتی باد با تمام توان می وزد و می غرد

و سرفه ها کشیش را از سخن گفتن باز می دارد

وقتی پرندگان در برف روی تخم هایشان می خوابند ،

و نوک بینی " مریان " سرخ و ملتهب به نظر می آید

وقتی سیب های کباب شده در کاسه صدا می کنند

جغد با چشمان خیره ، آواز شبانه اش را می خواند

هو ، هو !"

آوای خوشی است


وقتی" جو آن" چرب و چیلی کفکیر را در دیگ می چرخاند.

ویلیام شکسپیر