........

به خانه میرفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش پرسید
و برادرش کیفش را زیر و رو میکرد
به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود.
حسین پناهی
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 23:55 توسط مسافر
|