با فکر می توان از هیچ , همه چیز ساخت  خرخون

روزی پدری به پسرش گفت : می خواهم با دختری که من برایت در نظر گرفته ام ازدواج کنی .پسر گفت :نه من می خواهم همسرم را خودم انتخاب کنم . پدر گفت : ولی دختری که من برایت در نظر گرفته ام دختر بیل گیتس است .

پسر فکری کرد و گفت : آها .... من قبول می کنم .

پدر نزد بیل گیتس رفت و گفت : می خواهم از دخترت برای پسرم خواستگاری کنم .بیل گیتس گفت: ولی دختر من خواستگاران زیاد ثروتمند و عالی رتبه ای دارد . پدر گفت :پسر من هم معاون قاُیم مقام بانک جهانی است . بیل گیتس فکری کرد و گفت : آها..... من قبول می کنم .

سپس پدر نزد قاُیم مقام بانک جهانی رفت و به او گفت : یک معاون برایت سراغ دارم . قاُیم مقام گفت : ولی من افراد کار کشته و خبره ای در اطرافم دارم .پدر گفت  : پسر من داماد بیل گیتس است . قاُیم مقام فکری کرد و گفت : آها......... من قبول می کنم !!!!